دانشجوآنلاین: رضا
چلنگر بخشی از نوستالژی ما ایرانی ها است؛ او ما را یاد بلاژویچ، سرمربی
تیم ملی در مقدماتی جام جهانی 2002 میاندازد؛ با آن کلاه معروفش که می گفت
برایش شانس می آورد. ایران اما با چیرو به جام جهانی نرفت و چلنگر مدتی از
یادها رفت . کار ناتمام بلاژ به دست دستیارش افتاد
و مترجم داستان ما دوباره به قاب برگشت؛ حالا کنار برانکو. امروز چند
سالی هست که دیگر تیم ملی مربی کروات ندارد و دیگر نمی شود مدام چلنگر را
دید. او اما بخشی از تاریخ فوتبال ماست؛ قسمتی که بد هم نبوده و هر وقت از
آن یاد کنیم نا خودآگاه یادی از چلنگر هم می رود. او هنوز هم مترجم است،
البته مترجم مربی کرانچار سرمربی سپاهانیها. شاید روزی دوباره به قاب
برگشت؛ وقتی که یک کروات سرمربی تیم ملی باشد.
آنچه در ادامه میخوانید گفتگویی منتشر نشده و خواندنی با رضا چلنگر است درباره دانشگاه و دوران دانشجوییاش.
گفتگو: حمید روستا
-----------------------------------------------------
سئوال اول اینکه شما چَلنگر هستید یا چِلنگر؟
من چِلِنگر هستم.
چلنگر یعنی کسی که با آهن آلات سر و کار دارد. مثل قفل سازها که در
زمانهای قدیم به خصوص در بازارهای اصفهان حجره داشتند. البته هنوز هم
هستند که خب، دیگر آن حال و هوا و مشتریهای قدیم را ندارند.
میدانستید در دهه 40 یک روزنامه طنز در ایران منتشر میشد به نام چلنگر؟
بله، این روزنامه
توسط آقای افراشته منتشر میشد که عضو حزب توده بود. بعد از کودتای 28
مرداد در زندان، با چکمه ضربهای به سر او زدند که چشمانش از حدقه بیرون
آمد. این روزنامه تا حدود شش ماه بعد از انقلاب هم منتشر میشد.
متولد چه سالی هستید؟
در یک روز تقریبا گرم از خرداد 1345 به دنیا آمدم. مرندی هستم.
بزنیم به تخته، جوانتر به نظر میرسید!
(میخندد) همه این را میگویند! شاید به خاطر خندههایم باشد وگرنه اصلا اکسیر جوانی مصرف نمیکنم به خدا.
شنیدهایم دوران دانشجویی پر فراز و نشیبی داشتهاید.
سال 1362 بود که
دیپلم نگرفته رفتم ترکیه. 4 سال در آنجا بودم. در دانشگاه آمریکاییها شیمی
خواندم. البته 8 ماه آن را مشغول خواندن زبان انگلیسی بودم. چون ترک زبان
بودم، زبان استانبولی را هم خیلی زود یاد گرفتم. تصمیم داشتم در رشته مورد
علاقهام یعنی پزشکی ادامه تحصیل بدهم. اول تصمیم گرفتم به مجارستان بروم
اما چون دیر اقدام کرده بودم، نتوانستم پذیرش بگیرم. مجبور بودم یک سال صبر
کنم. در همین شرایط یکی از دوستانم که از یوگسلاوی سابق آمده بود، من را
تشویق کرد به آنجا بروم.
و شما هم رفتید!
بله. سوار ماشین
تویوتایی که داشتم شدم و با یک پتو و دو چمدان به سمت زاگرب رفتم. دو شب
قبل از ژانویه، همه پولهای من را دزدیده بودند و من آه در بساط نداشتم. حتی
برای کرایه یک اتاق 2 در 2 یا خوردن یک وعده غذا هم پولی برایم نمانده
بود. شب به زاگرب رسیدم. در ماشین خوابیدم تا صبح شود. هوا که روشن شد،
خیلی اتفاقی یک مرد جوان که بعدا فهمیدم فلسطینی است و در زاگرب درس
میخواند، به شیشه زد. او وقتی از احوال من مطلع شد، مرا به دوستی ایرانی
به نام حسین فصیح معرفی کرد. ما با هم دوست و هم خانه شدیم. با راهنمایی
حسین موفق شدم پذیرش بگیرم و بدین ترتیب من تحصیل در رشته مورد علاقه ام را
آغاز کردم. یادم هست که ترم اول از هشت درسی که داشتم تنها دو درس را پاس
کردم.
مشکل بیپولی را چطور حل کردید؟
من در کنار درس
خواندن، کار هم میکردم. در آن سالها همه جور کاری انجام دادم؛ برف پارو
کردن، انبارداری، خالی کردن یک تریلی شکر، موزه داری و کارهای دیگر. البته
عاقبت همین مشکل مالی، مانع از اتمام درسم شد. در آن دوره جنگ وحشتناک
یوگسلاوی آغاز شد و شرایط زندگی در آن کشور جنگزده خیلی سخت شد. من در سال
75 مجبور شدم در شرایطی که تنها دوسال به فارغالتحصیلیام مانده بود، درس
را رها کنم. در آن احوال بد، ناگهان اتفاق خوبی برای من رخ داد و من به
عنوان مترجم در سفارت ایران در کرواسی مشغول به کار شدم. حقوقم 400 مارک در
ماه بود؛ یعنی چیزی حدود 40 هزار تومان. من عقیده داشتم برای رسیدن به
هدف، باید سختی کشید و انرژی خرج کرد. با گذشت زمان حقوقم رفته رفته بیشتر
شد و رسید به 700 دلار. در این فاصله چون حال پدرم خوب نبود برای چند ماه
به ایران آمدم. وقتی سفیر ایران در کرواسی تغییر کرد، از سوی سفارت دوباره
دعوت به کار شدم. سال 78 بود که دوباره به کرواسی برگشتم و با حقوق ماهیانه
920 دلار مشغول به کار شدم. تا اینکه پس از یک سال یعنی در مرداد 79 به
دلیل فوت پدرم به ایران برگشتم و اینجا ماندم.
گفتید به واسطه دانشگاه کار پیدا کردید. یعنی دانشگاه به دانشجویان کار معرفی میکرد؟
بله. در دانشگاههای
آنجا، مرکزی وجود داشت به نام سرویس دانشجویی که اسامی دانشجویان جویای
کار را میگرفت و ظرف یکی دو روز برای آنان کار پیدا میکرد؛ به همین
راحتی! در شهر افرادی که کارهای کوچک و موردی داشتند به سرویس دانشجویی
دانشگاه، سفارش نیروی کار میدادند.
فقط دانشجوهای خارجی در این سرویس دانشجویی ثبت نام میکردند و دنبال کار میگشتند؟
نه. دانشجویان
یوگسلاو هم از همین طریق دنبال کار پیدا میکردند. آنجا حدود 70 درصد
دانشجویان کار میکردند. فقط دانشجویانی که وضع مالی خوبی داشتند مثل برخی
دانشجویان آلمانی دنبال کار نمیگشتند.
برخورد یوگسلاوها با دانشجویان ایرانی چطور بود؟
با توجه ریشههای
مشترک تاریخی و فرهنگی که بین مردم دو کشور وجود دارد، عده ای از مردم آنجا
با ما ارتباط خیلی خوبی داشتند. در مقابل عده دیگری هم بودند که رفتار
خشنی با ایرانیها داشتند. آنها ما را تروریست و از مجاهدین میخواندند و
فکر میکردند مسلمانان بوسنی را مسلح میکنیم.
فضای دانشگاههای یوگسلاوی چه فرقی با دانشگاههای ایران داشت؟
یکی از بزرگ ترین
تفاوتهایی که هنوز هم بین دانشگاههای دو کشور وجود دارد، میزان
فعالیتهای سیاسی دانشجویان است. در آنجا دانشجویان فقط درس میخوانند و
هدفشان وارد شدن به بازار کار است. البته با هم بحث میکنند و عقاید خود را
آزادانه میگویند اما تشکل و گروه دانشجویی تشکیل نمیدهند. تفاوت بزرگ
دیگری که بین دانشگاههای ایران و یوگسلاوی سابق وجود دارد، قدمت
دانشگاههای آنهاست. این قدمت هم به عمر دانشگاهها مربوط میشود و هم به
ساختمان آنها. بنای برخی از دانشگاههای آنجا قدمتی 400 ساله دارند.
دانشجویان آنجا در یک محیط علمی و تاریخی درس میخوانند، و این فضا تاثیر
زیادی بر دانشجویان یوگسلاو داشت. آنها ریشه های فرهنگی و هویت خود را هرگز
فراموش نمیکردند. به نظر من اینکه تند، تند دانشگاههایی درست کنیم که
هیچ قدمت و ریشه ای ندارند، اصلا خوب نیست.
درس خواندن یا حداقل پزشکی خواندن در یوگسلاوی سابق سختتر از ایران بود؟
اگر منظور شما منابع
درسی و سیستم آموزشی است که نه، سخت نبود. تنهایی و غربت، بیشتر آدم را
اذیت میکرد و تا حدودی هم درس خواندن و کار کردن هم زمان. کارهای خانه را
هم باید به آنها اضافه کرد که باید خودم انجام میدادم. باور کنید که خیلی
سخت بود!
منابع درسی دانشگاههای یوگسلاوی چقدر با منابع دانشگاهی ما فرق داشت؟
اول این را بگویم که
دانشگاههای آنها جزء دانشگاههای معتبر جهان محسوب میشوند که متاسفانه
مسئـولان علمی و آموزشی کشور ما تا به حال این را مدنظر قرار ندادهاند و
مدارک آن دانشگاه ها را قبول نمیکنند. به دلیل همین اعتبار دانشگاههای
یوگسلاوی سابق میتوانم به جرأت بگویم، منابع دروس پزشکی آنها واقعا مناسب،
قابل فهم و قوی بود. از منابع دانشگاههای ایران هم چون اطلاعی ندارم،
بگذارید نظر ندهم؛ این جوری بهتر است. البته سیستم آموزشی دانشگاههای
یوگسلاوی نیز مکمل منابع درسی آنها بود. یک سیستم کاملا شفاهی که همیشه
دانشجو را مجبور میکرد با استادان و دانشجویان دیگر بحث و تبادل نظر کند.
یکی از عواملی که باعث تسلط من بر زبان شد، همین سیستم حاکم بر دانشگاه
بود.
منظورت از "سیستم کاملا شفاهی" چیست ؟ یعنی آنها درس می پرسند؟
بله. آنجا مثل ایران نیست که امتحان تستی بگیرند. دانشجو مجبور است با استادش وارد بحث شود.
جزوههای دانشگاه را هم با خودت به ایران آوردی؟
بله. همه را آوردم؛ بالاخره کلی خاطره از آنها دارم.
با آن همه علاقه به رشته پزشکی، چه حسی داشتی، وقتی که تصمیم گرفتی، دانشگاه را نیمه کاره رها کنی؟
اگر کسی میتوانست
در آن دانشگاهها، 3 سال اول را دوام بیاورد و پوست بیاندازد، حتما موفق
میشد اما من به خاطر شرایط سخت مالی مجبور شدم دست از تحصیل بکشم. تاسف
اینجا بود که همه مسیر سخت رشته پزشکی را طی کرده بودم و تنها دو سال از
تحصیلم باقی مانده بود.
رضا چلنگر با فوتبال شناخته شد پس نمیتوان با او صحبت کرد و از فوتبال حرف نزد. ورودتان به فوتبال ایران چطور اتفاق افتاد؟
دو هفته مانده بود
به زمان بازگشتم به ایران. برای خرید سوغاتی به فروشگاهی رفته بودم که به
صورت اتفاقی دکتر ساشا یانکوویچ، همدوره دانشگاهم که اتفاقا کمک پزشک تیم
ملی ایران در دوره ایویچ بود را دیدم. ساشا وقتی فهمید، میخواهم به ایران
برگردم، دو بسته شکلات بچه به من داد تا به آقای وزیری در فدراسیون فوتبال،
تحویل دهم. مدت کوتاهی بعد از بازگشتم به ایران، بستهها را به فدراسیون
فوتبال بردم. آقای وزیری از اوضاع و احوال زندگی و کارم پرسید. وقتی از
خودم برایش گفتم، شماره تماسم را گرفت و ماجرا همان جا تمام شد. چند ماه
گذشت؛ یک شب اوایل دی ماه 79 بود که وقتی به خانه آمدم، مادرم گفت: "یک نفر
امروز از کنوانسیون یا کمیسیون فوتبال تماس گرفت و با تو کار داشت." من
فهمیدم که آقای وزیری بوده. تماس که گرفتم قرار شد فردای آن شب، ساعت 11 در
هتل استقلال به ملاقات آنها و مهمانانشان بروم. فردایش در لابی هتل نشسته
بودم که ناگهان در آسانسور باز شد و میروسلاو بلازوویچ به همراه برانکو
بیرون آمدند. من وقتی او را دیدم، واقعا شوکه شدم. راستش در زمان حضورم در
کرواسی، چند بار او را در مقابل کاخ ریاست جمهوری دیده بودم. روز اول، نه
ساعت ترجمه کردم. وقتی خواستم بروم، بلاژ پرسید: "کجا؟ فردا یک روزنامه
ورزشی بخر و بیا اتاق 1024". روز بعد یک روزنامه ابرار ورزشی خریدم و برایش
بردم. به محض اینکه من را دید خیلی تحویل گرفت. نشستیم و از من خواست چند
خبر را برایش بخوانم و ترجمه کنم. 18 روز کارم همین شده بود. تا اینکه بر
خلاف عقیده فدراسیون، او تصمیم گرفت، من مترجمش شوم. این شد که با 220 هزار
تومان استخدام شدم.
از این که به این راه، کشیده شدی، پشیمان نیستی؟
نه. سختیهای زیادی داشت اما در مجموع پر از تجربه بود.
فوتبال به شما چی داد و چی گرفت؟
همه چیز به من داد و هیچ چیزی از من نگرفت. دنبال شهرت نبودم که بخواهد چیزی از من بگیرد.
واقعا؟
واقعا.
به یاد ماندنیترین تیتری که از شما در مطبوعات زدند، چه بود؟
"زبان بگوویچ را
بریدند"؛ این تیتر را روزنامه جهان فوتبال برای مطلبی زد که درباره قطع
همکاری من با پرسپولیس، نوشته بود. در آن برهه پرسپولیس، مشکلات مالی داشت و
ما نتوانستیم با هم همکاری کنیم.
و قشنگترین عکس؟
3 فریم تصویر بود که
در هفته نامه " تماشاگران " به چاپ رسید. در آن تصاویر من در کنار بلاژ
بودم و حرکتهای ما دو نفر کاملا شبیه هم بود.
رابطهای بین رازداری شما در تیم ملی و تحصیل در رشته پزشکی وجود دارد؟ بالاخره شما هم اصول اخلاق پزشکی را میدانید و هم سوگندنامه سقراط را خواندهاید.
شاید رازداری یک اصل مهم در پزشکی باشد ولی خدا را شکر این ویژگی همیشه در من وجود داشت. چرا این سوال را میپرسید؟

بچههایی که تحصیلات دانشگاهی داشتند، نه فقط در فوتبال بلکه در سایر جنبههای زندگی هم بسیار سالم و موفق بودند
هیچ وقت از پشت پردههای فوتبال ایران حرفی نزدهاید.
این سوال خیلیهاست.
من، هم به شما و هم به آنان وعده چاپ خاطرات رضا چلنگر را میدهم. شاید تا
سه یا چهار سال دیگر این کتاب را منتشر کنم. باید زمانش برسد.
یک سئوال دیگر که طی این سالها اغلب مطرح میشده اما شما تا به حال در موردش حرفی نزدهاید، این است که آیا برانکو فارسی بلد بود؟
بله. او خیلی باهوش
بود. فارسی میدانست و با این حال مترجم هم داشت تا در زمان ترجمه، فرصت
فکر کردن برای بهترین جواب را داشته باشد. البته فارسی را میفهمید ولی
نمیتوانست حرف بزند؛ جز چند کلمه مثل " ماشااله"، "خداحافظ" و "سلام".
و اما مساله خواستگاری؛ می گویند بلاژوویچ برای تو خواستگاری کرده است.
بله، وقتی برای بار
اول از همسرم جواب منفی شنیدم، خیلی ناراحت شدم به گونهای که در ظاهرم
تاثیر گذاشت. بلاژ متوجه ناراحتی من شده بود و به اصرار خواست که علت آن را
بگویم. وقتی هم فهمید ماجرا از چه قرار است، گفت: "اجازه بده این دفعه من
از طرف تو خواستگاری کنم." اول رفتیم بازار و یک عطر 60 هزار تومانی
خریدیم. همسرم را به لابی هتل استقلال دعوت کردیم. بلاژ به من گفت: تو خودت
حرف نزن، فقط حرفهای من را برایش ترجمه کن. او حرف میزد و من ترجمه
میکردم. قول و قرارهایی گذاشتیم و در نهایت همسرم همان جا بله را داد.
و حاصل زندگی مشترکتان؟
یک دختر به نام وانیا و یک پسر آریا
شما در این چند سالی که به فوتبال آغشته شدی، اخلاق و رفتار تمام ستارههای فوتبال ایران را از نزدیک دیدهای. به نظرت چه فرقی بین رفتارهای بازیکنان تحصیل کردهای مثل علی دائی، افشین پیروانی، یحیی گل محمدی و سایرین وجود دارد؟
این تفاوت قابل
مقایسه نیست. بچههایی که تحصیلات دانشگاهی داشتند، نه فقط در فوتبال بلکه
در سایر جنبههای زندگی هم بسیار سالم و موفق بودند. بازیکنانی که سواد
آکادمیک دارند، حتی در زمین فوتبال هم موفق هستند چراکه آنها یاد گرفتهاند
چگونه فکر کنند. بازی خوانی بازیکنان تحصیل کرده همیشه بهتر از سایرین
است. آنها حرفهای مربیان خیلی را خوب میفهمند و در حساسترین شرایط
بهترین تصمیمها را میگیرند. به هیچ وجه نمیتوان از تاثیر تحصیلات بر
زندگی افراد گذشت؛ به ویژه در مواردی مثل ورزش که فرد مجبور است ارتباطات
گستردهای داشته باشد.
عادل فردوسیپور هم یکی از تحصیل کردههای جامعه فوتبال است. نظرت درباره او چیست؟
عادل واقعا به نظر
من یک شخصیت دانشگاهی است. اولین تصویری که از او در ذهن من تداعی میشود
همین شخصیت آکادمیکی است که دارد. او هیچ وقت بدون تحقیق سراغ کسی یا
موضوعی نمیرود. در تمام مدت آشنایی با او اصلا تفریحاش را ندیدهام.
انگار کار برایش همه چیز است!
یادم هست که یک شب در برنامه نود، بلاژوویچ در جواب یکی از انتقادهای فردوسی پور گفت: "آقای فردوسیپور نام شما عادل است، پس لطفا عادل باشید!" بلاژوویچ از کجا میدانست نام کوچک فردوسی پور چه معنایی دارد؟
او خیلی باهوش بود.
همه چیز را میپرسید. از من میخواست که همه جزئیات را برایش ترجمه کنم و
توضیح دهم. او یک بار از من پرسید: عادل یعنی چی؟ فردوسی پور یعنی چی؟ یک
بار دیگر هم معنی نام و فامیل آقای صفایی فراهانی را از من پرسید. بلاژوویچ
در مورد همه چیز تا این حد دقیق بود.
به نظر شما علم در فوتبال ایران چه جایگاهی دارد؟ علومی مثل مدیریت، بازاریابی، تبلیغات و روانشناسی.
واضح است که جایگاه
مناسبی ندارد. هر کدام از علومی که شما نام بردید به صورت محدود و موردی در
فوتبال ما مورد استفاده قرار میگیرند. در تیم ملی، آن سالهایی که واقعا
به دکتر روانشناس نیاز داشتیم، در کنار تیم نبود یا مدیریت به خوبی اعمال
نمیشد؛ مثل همین حالا.
رضا چلنگر تا حالا به چند کشور سفر کرده است؟
واقعا آمارش را ندارم. اما فکر کنم بیشتر از 60 کشور دنیا را دیدهام.
در حسرت دیدن کدام کشور ماندهای و دوست داری آنجا را ببینی؟
به قاره آمریکا نرفتم. دوست دارم آنجا هم بروم.
فرض کن که میخواهی با یک اتومبیل شخصی به یک سفر کوتاه زمینی بروی. از تو میخواهند که از میان بازیکنان تیم ملی در جام جهانی 2006 یک نفر را به عنوان همسفر انتخاب کنی. آن یک نفر کیست؟
البته سئوال سختی است. ولی من علی دایی را انتخاب میکنم.
اگر بخواهند یک همسفر دیگر هم از میان همان جمع انتخاب کنی...
یحیی گل محمدی.
سومین همسفرت چه کسی خواهد بود؟
سهراب بختیاری زاده.
چون چهار همسفر بیشتر نمیتوانی داشته باشی، آخرین نفر کیست؟
(چند لحظه فکر می کند) حسین کعبی.
به نظر میرسد ارتباط خوبی با علی دایی داری...
من علی را مثل
داداشم دوست دارم. او خیلی به من کمک کرده است. یادم نمیرود؛ آن اوایل که
به عنوان مترجم تیم ملی مشغول به کار شدم، قرار بود آقای حمیداوی که مدتها
مترجم و پزشک تیم فولاد بودند، مسئولیت ترجمه فنی را برعهده بگیرند و من
مترجم رسانهای باشم. اما ایشان به دلیل برخی مشکلات خانوادگی نتوانستند
تیم ملی را همراهی کنند. اولین جلسه تمرین تیم ملی بود که بلاژوویچ به من
گفت: گرمکن بپوش و بیا داخل زمین. من گفتم: من ساده حرف میزنم و اطلاعات
فوتبالی ندارم. او هم لبخندی زد و گفت: نگران نباش؛ بپوش و بیا. بعد از
تمرین به جلسه توجیهی رفتیم. در آن جلسه بلاژوویچ برای مشخص کردن، نقش یک
بازیکن، اصطلاحی تخصصی را به کار برد که من نتوانستم آن را ترجمه کنم. یعنی
گیر کردم. در این لحظه علی دایی که در ردیف اول نشسته بود یواش به من گفت:
"بگو دفاع یارکوب!" او و یحیی گل محمدی همان شب 32 عبارت تخصصی فوتبال را
به من یاد دادند. کلا علی در تمام این سالها هر وقت من جایی گیر کردم، به
من کمک کرده است.
برانکو آدم سردی به نظر میرسید. تو گریه کردن او به خاطر فوتبال را در این سالها دیدی؟
بله. من هم گریه او را دیدم و هم گریه بلاژ را.
خودت چطور؟ خودت به خاطر این فوتبال گریه کردی؟
من زیاد دچار
هیجانهای فوتبال نمیشدم. اما بله؛ یک بار هم من به خاطر فوتبال گریه
کردم. روز بعد از شکست ایران مقابل بحرین بود که پژمان جمشیدی با من تماس
گرفت تا با هم صحبت کنیم و کمی آرام شود. مکالمه به گونهای پیش رفت که اشک
من درآمد. آن بازی را هیچ وقت فراموش نمیکنم. اگر آن باخت 3 بر یک را
نمیآوردیم، به جام جهانی 2000 میرفتیم و خیلی شرایط فرق میکرد.
در این سالها
که مترجم سه مربی بزرگ تیم فوتبال ایران بودی، حتما تجربیاتی در زمینه
مربیگری هم کسب کردی. فرض کنیم مدیرعامل یک باشگاه بیاید سراغت که حتما
باید مربی تیم او شوی؛ چه میکنی؟
حتی اگر کارت
مربیگری هم داشتم، تجربههایم به آن اندازهای نیست که مسئولیت یک تیم را
قبول کنم. پس به آن آقای مدیرعامل بگویید بیخیال شود. چون اصلا این کار را
قبول نمیکنم.
اگر روزی وزیر علوم شوی، مهمترین برنامهای که در دستور کار میگذاری چیست؟
سطح ارتباطات علمی و فرهنگی جامعه دانشگاهی را بدون ملاحظات سیاسی ارتقا میدهم. این نیازی است که به نظر من خیلی احساس میشود.
اگر رئیس جمهور شوی، چه؟
هیچ وقت دلم نخواسته رئیس جمهور شوم.
چرا؟
یک سری سمتها هستند که آدمهای بزرگ میخواهد. من آنقدر که برای رئیس جمهور شدن لازم است، بزرگ نشدهام!
شما در زمان همکاری با تیم ملی هم آقای خاتمی را از نزدیک ملاقات کردید و هم آقای احمدی نژاد را. این دو رئیس جمهور چه تفاوتهایی با هم دارند؟
آقای خاتمی هر
وعدهای که به تیم ملی میدادند به فاصله 24 ساعت آن را عملی میکردند.
روحیه دادنشان هم موثر بود شاید چون همه دوستشان داشتند. ضمن اینکه ایشان
آن قدر از مسائل فنی فوتبال آگاه بود که هیچ گاه در ملاقاتهایمان به
خودشان اجازه اظهار نظر فنی نمیدادند. ایشان همیشه تنها برای تیم آرزوی
موفقیت میکردند و سعی میکردند با تهییج روحیه وطن پرستی بازیکنان، حساسیت
آنها را نسبت به پیراهن تیم ملی و پرچم ایران بالا ببرند.